بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
آریو
آریو
آریو نوه ی کوچولوی من
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 فروردين 1391 و ساعت 15:14 توسط مادر جون |

سلام بر همه ی نی نی وبلاگ ی های عزیز و مهربان، سلام به آریوی گلم و پدر و مادر خوب و مهربان ش

اومدم تا سال یک هزار وسیصد و نود ویک را به همه ی عزیزانم تبریک بگویم ،ایشالا که سالی پر از سلامتی

و آرامش و گشایش تمام مشکلات (که اگر خدای نکرده هست)برای شما دلبندان عزیز باشد.

ایشالا که عاقبت کلیه عزیزانم به خیر و خوبی باشد وخدای مهربان نگهدار همه ی شما باشد.

امیدوارم سال یک هزار وسیصدو نود ویک سال خوب و پر برکت برای تمام نی نی وبلاگ ی های عزیز باشد و

زیر سایه خدا و پدر ان و مادران خوب شان افرادی سودمند برای ایران عزیز و ملت شان باشند.

خدای متعال نی نی هارو برای والدین شان سلامت و شاداب نگهدارد و همچنین والدین عزیزشان را هم

سلامت بدارد تا با به دست آوردن ثروت حلال فرزندانشان را به درجات عالی برسان آمین یا رب العامینقلبلبخند


موضوع : | بازدید : 22 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 اسفند 1390 و ساعت 3:30 توسط مادر جون |

سلام عزیز دلم، مامان جون ،امروز که اومدین پیشم خیلی عصبی بودی و گاهی جیغ می کشیدی!!ناراحت

کمی هم لاغر شده بودی، ولی تا اومدی ، خواستی که بغل ات کنم با وجود اینکه نمی توونستم ولی 

دلم نیومد بغل ات نکنم آخه می دونی که چشمم خون ریزی کرده و الان دو هفته ای میشه که گرفتارم

خودت تا اومدی بغلم ام مثل چشم پزشک پلک امون پایین زدی ببینی که چشمم در چه حالی!!قلب

بعد بازم مثل یک دکتر حسابی و حاذق چشم بعدی رو هم نگاه کردی با دستهای کوچولو ت،مقایسه

کردی ، نمی دونم منو خیلی دوست داری ،یا این که عزیزم ،می خوای در آینده چشم پزشک بشی

خدارو چه دیدی ایشالا که همین طوره ، کاش زنده باشم و اون روز و ببینم یعنی میشه ؟خجالت

وقتی از لیدا پرسیدم گفت : که دیگه سراغ شو شو رو ( شیر مامانش )نمی گیره و به خاطر

مشکلی که مامانش داشته بهش شوشو نداده طفلی اینم یادش رفته چشمک

ولی تا اون جایی که یادمه و چند شب خونه ی ما خوابیدن خیلی بهونه ی شوشو رو می گرفت و

گاهی به صورت التماس می شدبهونه ی شوشو تعجب کردم که اینو شنیدمتعجب

خدا میدونه پسر کوچولو ام چقدر بهش سخت گذشته که گوشت بدنش حیوونی آب شده بودگریه

ولی خوب رویهم رفته حدودا 2 سال 1 هفته کمتر و بیشتر شوشو خورده آقا آریو ی گلهورا

خوب  عزیزم به خدا می سپارمت دوره ی جدیدی رو شروع کردی ایشالا که مبارک باشه

ایشالا که تن ات سالم و تندرست باشه همه ی نی نی ها و همه ی عزیزانماچ

آریو جون من کلمات زیادی میگه ( مامان )فقط به من میگه مامان از خود راضیو اسم مامانش رو صدا می کنه

با با - مرسی ( می سی ) دوست دارم ( دوسی دا) دنت -که عاشق خوردنشه -آب-کفش- ( کُ ش)

ماهی ( موووو هی ) نمی دونم چرا بچه ام با لحجه بعضی حرفا رو میگه مژه

خیلی کلمه یاد گرفته یک کلمه تاریخی ، کوچه ای هم یاد گرفته نمی دونم از کجا، ولی خیلی قشنگ

تلفظ میکنه خوب ایشالا بعدا یادش میره لبخند

امروز آریو وقتی که اومد بغل ام دست اشون طرف آشپزخانه میبره و نشونم میده یعنی بریم اونجا،

حالا برای چی ؟ چون میدونه که همیشه دنت شکلاتی براش می گیرم تا بیادش طفلی تا میاد

یکی و دو تا دنت شکلاتی نوش جون میکنه نوش جون ات عزیزم قلبماچ

خب دیگه امروز هم که هدیه ی تولداتو بردی خونه خودتون ولی حالا برای باباعلی سخت شد که هر دفعه

از چندین پله بالا و پایین ببرَدَش اوه

یادت نره که غذا خوب بخوری حالا که دیگه شو شو یی در کار نیست الهی که فدات بشم گل قشنگمماچ

 


موضوع : | بازدید : 47 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 اسفند 1390 و ساعت 3:48 توسط مادر جون |

آریو ی نازنینم :

چند وقته ، هم مریضم همه این که خیلی اتفاقات افتاده که نتوونستم برات بنویسم .

اتفاقا خودم هم خیلی دوست داشتم بتوونم بیام و  اینجا کمی باهات حرف بزنم!!

خودت میدونی مامان که دیگه حال و حوصله اونوقتا رو ندارم و اتفاقات پیش اومده خیلی

 حال همه ی مارا گرفته ولی نی نی من ،تو این چیزا رو نمیدونی و امیدوارم همیشه دل ات

شاد و بی غم باشه ، من نتوونستم تو تولد عزیزم باشم چون هم من و هم پدر جون شدیدا

سرما خورده بودیم و صلاح نبود شرکت کنیم می ترسیدم تو هم خدای نکرده از ما آنفلونزا

لعنتی رو بگیری، برا همین من احتیاط کردم گلم ایشالا سال دیگه حتما هستم از حالا

بهت قول میدم ، ولی خوب اون مادر جون و پدر جون ات بودن منو ببخش گل خوشبوی منقلبماچ

ولی خوب با کادوی قشنگ و مورد علاقه ی تو که با پدر جون و عمو جون گرفتیم فکر می کنم

بینهایت خوشحال شدی گلم ، عزیزم به ماشین خیلی علاقه داری و به ماشین میگی ( ااااااااان

بیییییییییییب )زبون بچگی یه، دیگه اونقده قشنگ میگی که دلم برات آب میشه عزیزم،

کوچولوی نازم نمیدونی وقتی اومدی و دیدیش چقدر خوشت اومد و خوشحال شدی واییییییییی

نمیدونی که چه کردی، باورم نمیشد که اینهمه ذوق کنی وبا دکمه هاش و کنترل اش بازی میکردی

می خواستی زود سر در بیاری چطوری حرکت میکنه ، خلاصه پدرجون تورو برد تو کوچه و حسابی

بازی کردی از این که بچه ها دورت جمع شده بودند و دست میزند به ماشین ات،  حسابی حس مالکیت

بهت دست داده بود و با زبون کوچولو ت هی به اونا می گفتی ( چییییییییی، چییییییی )

عزیزم مبارک باشه تولدت صدوبیست سال عمر داشته باشی با سلامتی و سایه ی بابا علی جون

و مامان ت .

 


موضوع : | بازدید : 21 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 آبان 1390 و ساعت 13:21 توسط مادر جون |

آریو جون چند روز ه نیومدی خونه امون علت اونو هم تو و هم من میدونیم ولی خوب کاریش نمیشه کرد.

عزیزم چه بیای پیشم و چه نیای ، هم خیلی دوست دارم و هم همیشه به یادت می مونم.

تقصیر تو که نیست تقصیر منم نیست خوب گاهی پیش میاد .روزگار اینطوری پیش میره . هنوز

زوده بفهمی گذر روزگار چیه و چطوری باید بگذره.

ولی من هیچوقت با هیچ کس قهر نمی کنم خودت که میدونی یا  ، بعد ها که بزرگتر شدی،

بهتر می فهمی هر چند همین الان هم متوجه هستی ماشالا.

گاهی بزرگتر ها از هم ناراحت میشن ولی بعد  بعضی آدم ها این ناراحتی رو فراموش می کنن

ولی بستگی به روحیه ی اونها داره بعضی زودتر فراموش می کنن بعضی دیرتر.

منم به خاطر تو همه چی رو هم زودتر فراموش می کنم و  هم سعی می کنم از چیزی ناراحت نشم.

خوب خیلی درد و دل باهات کردم منو ببخشقلب

آریو بعد از چند روز که اومدی نمیدونم چرا خودت و زده بودی به اون راه هی به بالا نگاه می کردی،

خجالت می کشیدی مامانی؟

هی با انگشت اشاره ات به جایی غیر از اون جا که من بودم علامت میدادیچشمک

جووووووونم خیلی با مزه شده بودی بغلت کردم و تا توونستم بوس ت کردم .

بعد همه چی برات عادی شد . دوباره شروع کردی به بازی کردن ، بالا رفتن از مبل و صندلی

بازی کردن با کیبورد و خاموش وروشن کردن کامپیوتر ، پریدن رو تخت و تو آینه خودت و نیگا کردن

و اون خندیدن شیرین و با مزه ت.

عزیزم خیلی دوست دارم اگه یه روز بگذره و ترو نبینم بی حوصله میشمدل شکسته

 کلمات یییییییییییا  ، بگیر ، یک دوووووووووو، س، چا، را هم میشمردی ای جونم فدات بشه.

یاد گرفتی دو انگشت اشاره اتو بذاری توی دهن ت و یعنی سوت میزنی اما به جای سوت ( پوووووووو)

میکنی ولی خیلی با مزه میشی وقتی سوت میزنی .

راستی کاکاووو  رو هم بلدی بگی قربون اون حرفات

از خدا می خوام همیشه سلامت باشیقلبماچ

در بازار مرو

 

 

 

پارک شهرک نفت

 

 


موضوع : | بازدید : 92 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 22 مهر 1390 و ساعت 2:54 توسط مادر جون |

آریوی گلم

نازنینم ، کودکانه می اندیشم ، تا به عمق زیبای کودکانه ات راه یابم .

خوشحالم که به مناسبت روز جهانی کودک برنده شدی .

عزیزم مسابقه فقط یه جمله ی خوب برای نی نی ها بود.  جمله ایی که برات نوشتم خوب  بوده

و تو دلبندم برنده شدی و جایزه ت هم نشون دادن عکس قشنگ ت توی ویترین  نی نی وبلاگ هستش.

قربونت برم بهت تبریک میگم مامانی ، انشاالا که در تمام مراحل زندگی برنده باشی و لی بهت بگم

که در برنده نشدن و یا خدای نکرده شکست اصلا گلم ، ناامید نشی که شکست  یا برنده نشدن هم

خودش یه  پیروزی هستش و جایزه اون تلاش بیشتره مامانی ، دوست  دارم ای مرد کوچک من

شکست ناپذیرباشه.

عزیزم امروز یاد گرفته بودی بگی ( بییییییا بیا) وای عزیزم چقدر هم خوشمزه می گفتی منو پدر جون چقده

ذوق کردیم.

راستی بادبادک رو که برات گرفته بودم  تا اونو دیدی گفتی( بادک) همین ناقص گفتن این کلمه ها

هم برامون خیلی جالب و خاطر انگیزه و منو خوشحال می کنه.

پسرم منو فراموش نکن باشه نازنینم دوست دارم.قلبقلبماچماچ

 

 

 

 

 

 

 

 

 


موضوع : | بازدید : 110 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 22 مهر 1390 و ساعت 3:04 توسط مادر جون |

نازنینم آریو ی خوشگلم

مادر جون یه کم عصبی شده می دونی گلم چرا ؟ نه نمی دونی عزیزم دیروز یه عالمه از خاطرات

تو ومن رو نوشتم چون سیو نکرده بودم همش پرید ودیگه نتوونسم دوباره بنویسم شرمنده شدم .

ولی الان  دوباره همون خاطرات رو برات می نویسم چون من یاد گرفتم هیچوقت در برابر هیچی

کم نیارم، ایشالا که تو هم همیشه کم نیاری دلبندم  قلب

دیروز بعد کامل شدن نوشت ام همین اسمیلی  رو خواستم برات بزنم که سیستمم هنگ کرد گلی،

ولی دیدی که بازم همین شکلک عشق رو برات زدم خوب بگذریم.

دیروز بابات ترو آورد پیش من از سوپی که برای پدر جون درست کرده بودم یه ظرف کوچولو کشیدم

ماشالا به جون ت خوردی یه کم با هم بازی کردیم تلویزیون نگاه کردیم بعد که خواب ت گرفته بود

یه کم گریه کردی چون می دونستم که الان باید شیر مامان ت و بخوری تا بخوابی زنگ زدم به مامان

ولی کار داشت نیومد ، منم بردم ت تو کوچه که بچه هارو که از مدرسه میان ببینی، ولی شما

با جارو برسی شروع کردی بازی کردن ، آخه عزیزم تو عاشق این جارو هستی که اونو  بکشی روی

زمین و با صدای اون بخندی  ماچ

وقتی اومدیم توی خونه دستات و شستم و یه استکان شیر خوردی نوش جون ت گلم

آریو جونم عادت داره وقتی دستاشو می شورم روی پاهاشو مسح می کشه از ما یاد گرفته

عزیزم هر چیزی رو خوب نیگاه می کنه بعد انجام میده الهی قربون ت برم جگرم.

تازه جای سجاده مادر جون و میدونه اون میاره وشروع میکنه به نماز خووندن یا به قول

خودش ( اکبر- ااااااااااااا بر -گفتن)چون نمیتوونه کامل بگه ای جونم تویی آریو

و سجاده  رومیزاره روی پاهاش و مثل مادر جون نشسته نماز ویا به قول خودش (اکبر - نماز)

می خوونه وطفلی زیر لب هم یه چیزایی رو تکرار میکنه عزیزم خدا ازت قبول کنه چون واقعا اخلاص ت

پاکه مامانی .

یه تقلید دیگه هم از من می کنه  اینه که عینک مطالعه منو میزنه رو چشماش ( عزیزم بشه

چشمای خوشگلش وشروع می کنه مطالعه کردن به زبون خودش ، ای جوونم

آریو جون امروز 16 مهر روز جهانی کودک هستش ،عزیزم روز و لحظه هایت مبارک وخوش

برای تو و همه ی کودکان جهان آرزوی سلامتی دارمقلب

 

آریو در سفر به تهران مهر 90

آریو

 

 


موضوع : | بازدید : 62 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 22 مهر 1390 و ساعت 3:15 توسط مادر جون |

سلام آریو گلی خوبی مامانی؟

شرمندم مادر جون این مدت نتوونسم بیام و خاطرات عزیزت و بنویسم .

خودن میدونی که من چقدر گرفتارم خیلی دور و برم شلوغه.

جون دلم خیلی دوست دارم و خودت میدونی که تمام دنیای منی ، اونقده دوست دارم که بابات گاهی

میگه ، مامان آریو رو بیشتر من دوست داری ؟

عزیزم تو اونقده شیرینی که تورو خیلی دوست داشتنی میکنه و با کارای با مزه ت آدم نمیتوونه دوست

نداشته باشه خدایی ش همه ی نی نی ها دوست داشتنی هستن خدا همه نی نی هارو نگه داره.

آریو جگرم تو الان یک سال و هشت ماه از عمر عزیزت میگذره ماشالا دیگه مردی شدی بزنم به تختهقلبماچ

عزیزم  تا این جا چند کلمه حرف می زنی واضح نیست حرف ت اما ما میدونیم که تو چی میگی ، اسم

مامانو یاد گرفتی ، (آب بیده )رو هم یاد گرفتی  داد می زنی لییییییییییییییییدا آب بیده لبخند

ماشالا به جون ت خیلی شیطنت می کنی ولی خوب شیطنت ها دلچسب ند، همه چی رو خوب

می فهمی  ، راستی آریو جون تو گربه رو خیلی دوست داری،به همین خاطر هر وقت خونه ی ما هستی

پدر جون شب تورو می بره که گربه هارو ببینی دنبال اونها میدوی اگه بذاره اونو هارو بغل می کنی

ازشون نمی ترسی ماشالا ماشالا.

عزیزم تو امسال مسافرت رفتی خوب مسافرت نزدیک که رفته بودی ولی اولین سالی بود که به مسافرت

دور هم رفتی یک هفته رفتی خونه ی خواهر جون و حسابی شیطنت کرده بودی .

خواهر جون و بغل کردی و اونو بوس کردی و صورت نازت و به صورت اون  چسبوندی که نشون بدی که

دوست ش داری، الهی قربونت برم که چقده مهربونی.

به فامیلای مامانی ت هم سر زدی خونه اونا هم شیطنت کردی گلم آخه حق داشتی چون اولین بار بوده

که جاهای جدید رو تجربه می کردی،ایشالا که بچه خوب و مؤدبی هستی و خواهی بود چون بابا جون که

بچه بوده شیطنت نمی کرد بچه ی خوب  مؤدبی بود .

اما آریو از سفر که اومدی سرما خورده بودی عزیزم فردا صبح ش پدر جون  تورو برد پیش دکتر ، دوا هات و

هم دوست نداشتی که بخوری همش  و بیرون می ریختی خدا کنه زود زود خوب بشی عزیزم

من که بهت گفته بودیم تو مریض نشو من به جات مریض میشم حاضرم من مریض بشم اما تو مریض

نشی گل کوچک من.

عزیزم دعا کن که بتوونم هر روز یک خاطره از تو بنویسم خودت میدونی که دستام خیلی درد می کنن

ولی به خاطر تو می نویسم

شاد باشی کوچولوی نازم

 

آریو خونه ی خواهر جون

 

 


موضوع : | بازدید : 87 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 22 مهر 1390 و ساعت 3:59 توسط مادر جون |

 

سلام آریو

 

عزیزم از این به بعد با خودت حرف می زنم چون این خاطره ها از دوران

کودکی ت هستش .از این به بعد مخاطب من٬ تو هستی گلم.

عزیزم خیلی دوست دارم بیشتر از اون چه که فکر کنی وقتی چند روز بابا

و مامان ت ترو نمیارن خونه ی ما خیلی دلتنگ میشم .

خودت میدونی که من نمی توونم به راحتی از پله های خونه اتون بالا بیام

و گر نه هر موقع دلم تنگ میشد خودم میومدم پیش ت مامانی .

 دیشب ۱۴/۱۲/۱۳۸۹ هر طوری بود اومدم دیدنت ٬ وقتی از پله ها میومدیم

بالا منو و پدر جون به قدری خوشحال بودی که از تو بغل بابا می خواستی

 بپری تو بغل من آخه عزیز من فکر کنم تو هم دلت برای ما تنگ شده بود

 آره عزیزم ؟

از بس خوشحال بودی همش راه می رفتی و چشاتو گرد می کردی و می خندیدی

قربون اون چشای درشت و خوشگل ت برم .

وقتی خواستیم بیام خونه از بغل پدر جون نمی رفتی بغل بابات آخه می خواستی

 بیای با ماولی عزیزم نمی شد آخه تو شیر مامانت و می خوری و گرنه با خودم

 میومدی خونه ما.

عزیزم از دیدنت خوشحال و خندون برگشتیم خونه ولی باور کن توی راه بازم

دلم برات تنگ شده بود.

 




 




موضوع : | بازدید : 96 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 22 مهر 1390 و ساعت 4:30 توسط مادر جون |

 

 

سلام به همه ی دوستان خوب و نازنینم

روز ۲۱ بهمن اولین سالگرد  تولد آریو  نوه ی عزیزم بود .که پدر جون و مادر جون

 آریو ( پدر و مادر مامان ش)  خواستنن که این جشن روو خودشون

 برگزار کنن .

ما هم قبول کردیم . انشالا اگه سال بعد عمری به دنیا داشتم حتما خودمون

 براش دومین تولد رو میگیریم.

کارت هایی که برای دعوت چاپ کرده بودن دو روز قبلش به کسایی که دعوت

شده بودن داده بودن ٬ ما هم دیگه ساعت۳۰/۷ بعداز ظهر رفتیم منو و پدر

- جون چون عمو رفته بیرون و کار داشت گفت من بعدا میام٬ اونم بعدش

اومد خونه آریو اینا .

 از فامیلای مامان آریو و مامان و بابای مامان آریو.دایی های آریو همه

اومده بودند٬ مامان جون( که مادر من باشه ) و یکی از خواهری های

منم بودن٬ خلاصه یه جمع خوب و شاد بود.

ولی آریو یه  کم خسته شده بود و کم خوابیده بود بیقراری میکرد و گریه

 می کرد٬ آخه طفلی به جمع شلوغ عادت نداره ٬پدر آریو هم وقتی نی نی

 بود برای اولین سالگرد تولد ش ٬ که دورش شلوغ شده بود اونم همش

گریه و بیقراری می کرد .

ولی من اونایی که دعوت کرده بودم همه بچه های کلاسم بود همه هم دختر

 چون اون سال مدرسه دخترونه بودم ( دخترا روخیلی خیلی دوست دارم 

خدارو شکر خودم یه دختر دارم که اگه یه روز باهاش حرف نزنم

 آروم ندارم چون ازدواج کرده و ازم دور٬ خدانگهدار همه ی غریب

 افتاده ها باشه).

از بحث آریو جون دور نشم چون بابای آریو سر کار بود ٬ تا اومدن

باباش ٬آ ریو به زور ۱۰ دقیقه ای خوابید و سرحال شده بود.

بعدش با مامان و باباش عکس گرفت و همه هم با آریو عکس گرفتند

و آریو بلد نبود شمع رو فوت کنه هر چند روز قبل یه کمی بهش یاد

داده بودم ولی هی یادش می رفت فکر می کنم آموزشش کم بوده خلاصه

مامان و باباش شمع رو فوت کردند٬ و کیک رو هم با مامان و باباش

بریدند و جای همه ی دوستان سبز٬ خیلی هم خوشمزه بود٬ عکس

های تولد آریو رو هم به دستم برسه در این جا می زنم.

کام همه ی دوستان شیرین و خدا به همه ی نی نی ها سلامتی و بابا

و ماما  شو ن رو همیشه زنده و سلامت نگه داره .

اگه پرحرفی بود ببخشید .

 

 

 


 

 

 

 


موضوع : | بازدید : 108 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 اسفند 1389 و ساعت 13:46 توسط مادر جون |

 

سلام دوستای خوبم

می خواستم از روز های اول تولد آریو جون بنوسم٬ ساعت ها ی اول

 که متولد شده بود٬ منو ٬اون یکی مادر جون ش و یکی دیگه از بستگان مامان آریو

و پدرش و عمو جون آریو تو بیمارستان بودیم که بعد از تولد وقتی اونو به ما تحویل

دادنداولین کسی که بغلش کرد عموش بود و اون  هم با یه نگاه آشنا به عموش

 نگاه می کردکه انگار اونو می شناسه خلاصه بعدش به گریه افتاد و چون مادرش

 سزارین کرده بود هنوز  در ریکاوری بود٬ تا خدارو شکر حالش که بهتر شد

 اونو به بخش منتقل کردند.

 وقتی که آریورو گذاشتیم رو سینه مامان ش شیر بخوره ٬گرسنه هم بود از مامانی ش

که شیر می خورد ٬خیلی لذت بردم از کار خداکه بچه ی تازه به دنیا اومده که هیچی

 از دنیارو ندیده چطور بلده که به این شکل شیر بخورد.

من که خیلی از خدا تشکر کردم به خاطر نعمت های فراوانی که به من عطا کرده بود.و

همچنین این نوه ی خوشگل رو که خیلی وقت منتظرش بودیم به ما داده است.

آریو-1ماهگی

 

آریو در 40 روز گی


موضوع : | بازدید : 109 مرتبه
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
درباره وبلاگ
آریو اولین نوه ی من هستش که دوست دارم خاطراتی از کودکیش بنویسم و هدیه ای باشد برای او .
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 10 نفر
بازديدهاي ديروز : 10 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 63 نفر
كل بازديدها : 5028 نفر
Powered By NiniWeblog.com

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.